مراسم نکوداشت یغما شاعر خشتمال نیشابوری در زادگاهش روستای صومعه مازول برگزار شد.

IMG08525507
به گزارش خبرنگار عطارنیوز،این مراسم شب گذشته در مکتب الزهراء(ع) روستای صومعه مازول به همت شورای اسلامی و دهیاری روستای صومعه و پایگاه بسیج این روستا و با یاری اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی و بخشداری مرکزی نیشابور با حضور جمعی از مسئولین شهرستان نیشابور،شاعران ، ادبا و اهالی روستای صومعه مازول برگزار گردید.

 
محمد ابراهیم لگزیان دبیر انجمن شعر جوان نیشابور در این مراسم گفت:در ادبیات ما مبحث غلطی متاسفانه جاافتاده است به نام شاعر امی.

IMG_4563
وی با بیان اینکه مگر شاعر می‌تواند امی و بیسواد باشد،افزود:مگر می‌توانیم ادعا کنیم که یغما سواد نداشت.

 
لگزیان با بیان اینکه سواد چیزی نیست که پشت میز و صندلی مدارس یاد بگیریم،خاطرنشان کرد:یغما از خیلی باسوادها،باسوادتر بود.

 
دبیر انجمن شعر جوان نیشابور تصریح کرد:تلاش کنیم تا لفظ شاعر امی را از ادبیات خود حذف کنیم.

 
در ادامه مراسم نیز عباس کرخی رییس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی نیشابور با اشاره به جایگاه والای شعر یغما،خاطرنشان کرد:در زمان یغما کسانی زندگی می‌کردند که بسیار ذی نفوذ بودند،اما ما امروز برای بسیاری از آنها دور هم جمع نمی‌شویم ولی برای یغما گرد هم می‌آییم.

 
وی با بیان اینکه یغما برای ما امروز نماد و تندیس مقاومت مردی است که بارها در زندگی شکست خورد اما هیچگاه به خودش یاس راه نداد و نا امید نشد،افزود:او ایستاد و با تلنگرهایی که به خود زد راه پیشرفت و کمال را پیش رو گرفت.

 
رییس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی نیشابور با بیان اینکه نباید از یغما یک بت درست کنیم،خاطرنشان کرد:او در سن سی سالگی وقتی در جراید دید که انسان به کره ماه راه یافته است به خود تلنگر زد و گفت،ببین یغما انسان به کره ماه راه یافت و تو هنوز بی سواد هستی.

IMG_4598
کرخی افزود:او غول بی‌سوادی را در خود شکست و در حالی در مجلس قرآنی به قرائت وی ایراد می‌گیرند بعد از آن تصمیم می‌گیرد استاد قرآن شود و می‌شود.
وی با بیان اینکه یغما هیچگاه بیلش را از دستش ننداخت،افزود:پیشنهاد می‌دهم در صومعه برای یغما یادمانی بسازیم و طرحی را که فرماندار نیشابور دکتر مظفری مبنی بر استفاده از ظرفیت گردشگری روستاها دادند در صومعه پیاده کنیم تا هرکس به مشهد و نیشابور مسافرت می‌کند به صومعه هم سری بزند.

 
رییس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی نیشابور با بیان اینکه با ظرفیتی که این روستا دارد نباید یک جوان بیکار داشته باشد،خاطرنشان کرد:باید مستند ویژه ای درباره او تهیه کنیم قبل از اینکه دیر شود.

 
کرخی با بیان اینکه زندگی این مرد ویژه نیشابور و خراسان دارد با افسانه آمیخته می‌شود،،گفت:یغما یک انسان معمولی مثل همه ما بود اما هیچگاه اجازه نداد ارتباطش با خدا قطع شود.

IMG_4582
وی با این پیشنهاد که خانه یغما را به یکی از جاذبه‌های توریستی تبدیل کنیم،افزود:به واسطه یغما باید خشت زرین یغما را به بهترین شعر کارگری تقدیم کنیم.
وی در پایان تصریح کرد:این آمادگی را داریم که آیین نکوداشت یغما را در زادگاه خودش صومعه برگزار کنیم.

 
این دومین شب فرهنگی بود که بعد از روستای خانلق شهرستان نیشابور در روستای صومعه برگزار شد.

 

تعدادی از شعرای شهرستان نیشابور همچون،عسگری،محمد ابراهیم لگزیان،محمدعلی مهرایی،عباس باقریه،حسن سلامت و ابوالفضل نجفی در این مراسم شعرسرایی کردند.

 
روستای صومعه در بخش مرکزی و شمال شهرستان نیشابور واقع است و به واسطه جاذبه‌های گردشگری و طبیعی که دارد مورد استقبال فراوان گردشگران قرار می‌گیرد.

 

بیوگرافی حیدر یغما معروف به (یغمای خشت مال ) :

تولد، ۲۰ دی ماه ۱۳۰۲، دهکده صومعه، از توابع نیشابور

درگذشت، ۲ اسفند ۱۳۶۶، نیشابور

حیدر یغما در سنین نوجوانی به کار خشتمالی پرداخت و به سبب دایره علاقه به شعر و شاعری به حفظ کردن اشعار پرداخت. او پس از انجام خدمت وظیفه به دهستان خود در حومه نیشابور باز می گردد و همانجا به کار گل و خشت مالی می پردازد.

وی در سی سالگی از طریق رفتن به جلسات آموزش قرآن به سوادآموزی پرداخت و طی مدت شش ماه قرآن را فرا گرفت و در خلال همین مدت به فراگیری خواندن و نوشتن فارسی نیز کمر همت بست.

در سال ۱۳۴۹ اشعار مذهبی خود را در کتابی موسوم به «اشک عاشورا» به چاپ رساند و در همان سال نیز مجموعه رباعیات خود را منتشر کرد.

یغما، اشعار خود را غالبا در قالب هاب غزل، مثنوی و قصیده می سرود. پس از انقلاب اسلامی کتابی تحت عنوان سیری در غزلیات حیدر یغما با مقدمه عباس خیرآبادی توسط اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی نیشابور در سال ۱۳۶۵ به چاپ رسید.

پیکر ور را در زمین وسیعی که بین آرامگاه خیام و عطار است، به خاک سپردند.

من یکی کارگر بیل به دستم، بر من

نام شاعر مگذارید و حرامــــم مکنید

 بیش از ۱۰ سال است که یغما در نیشابور زندگی نمی کند و در هیچ جای دیگر این دنیا هم زندگی نمی کند. امروز اگر بخواهی او را ببینی با تمام کوشش نبوغ بشری، باز هم کار به جایی نمی رسد. یغما ۱۶ سال است که روی در نقاب خاک در کشیده، حیدرش می گفتند و خشتمال بود، مرد بود و آزاده. در تمام روزهای زندگیش کار کرد و در تمام ایام حیاتش شعر گفت.

او در جایی می گوید:«من از همان روزهای کودکی که بزرگترهای صومعه در شب های بی پایان زمستان، دور کرسی، شاهنامه و امیر ارسلان می خواندند، با لذت و ولع گوش می دادم. شاید می دانستم شعر در خونم می جوشد».

از آن روزها تا دوم اسفند ۱۳۶۶ هجری شمسی، حتی یک بار ، نام قدرت، نزاع و خشم را نبرد و حتی یک نظر، چشم از فقر برنداشت. آخرین شب عمرش را زیر یک سقف چوبی و در میان دیوارهای گلی که با خشت های خودش سامان گرفته بود، خوابید و چنان آرامشی در درون داشت، که خوابش تا ابد خواهد پایید.

در جای دیگر می گوید: «نام شناسنامه من «یغما» است. اما مردم هنوز این را باور کرده اند. گمان می کنند تخلص من است. مردم در بسیاری از موارد گمان می کنند، مردم اند دیگر!»

تحقیقا هیچ آدمی از دیدنش، جسارتش، محبتش و خشتش پی به شعرش نمی برد، اما از شعرش همه اینها بر می آید. در طول ۲۰ سال که عقل داشتم، می دیدمش و می شناختمش، از هیچ انسانی بد نگفت و هیچ حیوانی را آزار نداد. آدم ها، انسان ها، حیوان ها، هرکدام در جای خود بودند، همه در جای خود.

حیدر فرزند محمد و کشور یغما، از مهاجران کویر یزد –خور و بیابانک- بو که دو نسل پیش از حیدر، برای زیارت امام هشتم (ع) به مشهد آمدند و در بازگشت، در ماندند. هر طایفه یه گوشه ای رفت و خانواده حیدر بیگ در صومعه مسکن گرفت.

حیدر، پس از تولد تا ۳۰ سال، آدم خاصی نبود. شاید اصلا آدمی نبود. بچه ای فقیر، کودکی شرور، نوجوانی نا آرام و عاشق پیشه. جوانی کنجکاو، بی سواد و باز هم عاشق، مردی در آستانه نیمه عمر.

هنوز هم به درستی نمی دانم یغما چگونه یکباره آن همه خواندن آموخت و تا آن حد –نه فیلسوف بشود- به برخی رموز و دقایق ادبی، تاریخ ادبیات، علوم دینی و قرآن پی برد. آنچه از خودش شنیده ام این است که این یک روند تدریجی و بطئی بود و در طول ده پانزده سال از «آب، بابا» به سرایش شعر رسید. مادرم اما اعتقاد دیگری دارد و چون با او می زیسته، نمی توان یکسره اعتقادش را انکار کرد، اگر چه کاملا هم پذیرفتنی نیست.

او می گوید:«پدرت خواب نما شد. او هیچ نه می دانست. نه می خواند، و یکباره …»

(همسر یغما) سال ها قبل از مرگش به دیگران گفته بود که حیدر از سربازخانه برای او نامه می نوشته و می فرستاده.

و هر چه جستجو کردم کمتر به نتیجه رسیدم. نظر من همان است که از یغما شنیدم. کوشش سال ها، قریحه ناب، و خواهش بی انتها در دانستن، به این کار استوارش کرد.

باید در حدود ۴۰ سالگی، اولین ابیاتش را سروده باشد و آخرین شعرش را دو سه روز قبل از مرگ. ۲۴ سال و می گفت که ۴۰ هزار بیت شعر دارد. هرگز این گفته اش را نیازمودم و اشعارش را نشمردم. و آنچه از این ۴۰ هزار بیت، شعر بشودش نامید، آنقدر است که ۴۰ ساعت مدام طول می کشد بخوانی و بفهمی.

بیشترین سطور زندگیش را در عشق نوشته و در سیاست، هیچ نگفته است. اما همانگونه که هر انسانی –حتی شاعر هم نباشد- از هر دری سخن می گوید، این آشفته فقیر و آزاد نیز در همه مقوله، سخن دارد.

سبک اشعارش به تعبیر ادبی، سهل و ممتنع است و به روایت عوام، همه فهم. به احتمال قوی نمی توانست مشکل سرایی کند، هر چند از این کار، نفرت هم داشت. من می گویم و هیچ استبعادی هم ندارد که غلط کنم –سوادش محدود بود و دانشش محدودتر. یادداشت هایی در نجوم دارد که فکاهیانه است. شاید هم به قول خودش پانصد سال دیگر آنها را باید فهمید. حرف اضافی در این باب ها زیاد داشت، اما، خوب شعر می گفت، مهربان بود، از آدمیت نصیبی برده بود. به هر که اهل کار نبود –و عمدتا کار یدی- دشنام می داد و قید دنیا را زده بود، وقتی مادرش را می دید، از یاد گذشته ها به سختی می گریست و از رنج و فقر بی حد خالی سفرگان، بس شکوه داشت.

یغما را هر که یک بار می دید و می نشست، هرگز رهایش نمی کرد، و از یک بار بیشتر هر که، شعرش را می شنید و کورفهمی داشت –اگر هم اولین بارش بود- عاشق می شد.

«من» اضافه می کنم: عشق یغما زمینی بود. اما معشوقه اش خاص نبود. در فرهنگ ما معشوقه اش یافت نمی شد. نه دختران شاهنامه بود که از دیوار قصر با گیسو بالایشان بکشند، نه از ناپیدای خواجه عبدالله خط یاد گرفته بود، نه بر باریکه های تخیل صائب نشسته بود و نه از نکبت ایرج میراث بر بود.

زن بود، اما، زن بود!

اگر تکه های چهره ای را که یغما در هزاران بیت، شکسته و ریخته، بند زنیم و کنار هم، بچینیم، روی فرشته می بینیم، یادهای فراقش را اگر یک کاسه کنیم، تا هجر عرفانی فاصله چندانی نداریم، و گیسوان و لب دلبرش فقط شبیه آدمی است.

می گوید:«یک روز از کنار خانه ای می گذشتم. بیل یک دست. قالب خشت دست دیگر. لباسهایم خاک بود. خب، من خشت می مالیدم. همه اش در خاک زندگی می کردم … صدای خواندن قرآن شنیدم. داخل شدم. بیل و قالبم را تکیه دیوار حیاط، در اتاق جا نبود. تا قاری بیاید جوان تر ها به خود بودند.

{می خندد:}

– فقط جای قاری خالی بود و من چه می دانستم. رفتم و همانجا نشستم. خنده که زیاد بود! یکی آمد و با عصا شانه ام را خاراند: «هی بلند شو برو مردکه نکبت! این چه وضع سر و لباس است؟» مرا راند و بیرون آمدم. جسارت کردم دوباره برگشتم. نشستم. این بار کنار در، و سه سال بعد همان قاری یک روز گفت ملا حیدر! یکی از دوره هایت را به ما بده، مرد حسابی ما رفیقیم!»

قرآن را آموخت. و می گفت که فارسی را از کتاب اکابر شروع کرده و تخته سیاهش تابلو سردر مغازه ها و قوطی های سیگار بوده و بعد کار خشت، کتابخانه ملی و بعد، یکسره بیابان.

اینها را نمی گویم که فردا از یغما بتی بسازند و هاتف خطابش کنند، یا مجنونی که همان خشت هم سرش را زیاده باشد، می گویم که بدانند من اینگونه می پندارم که یغما آدم بود، اگر چه خودش از این داعیه خیلی دور بود. بیابان ها و دشت ها هم هیچ وقت از او شکوه نکردند، که یغما پایدارترین رفیق راه بود و دیرپایترین رفیق شب هایشان، درخت ها هم از او کینه ندارند، که او خیلی هاشان را آب و کود داد. گل های وحشی هم به او دشنام نمی دهند، که او مهربان در میانشان شب های بسیاری را غنوده بود و به ستارگان آسمان نیشابور چشم دوخته بود. با هیچ چیز به اندازه بیابان انس نداشت و هرگز از شبگردی خسته نمی شد. شعر هایش سراسر ستایش شب است و تنهایی و سکوت و بیابان. این روستایی زاده، که از صومعه بیرون آمد وقتی کودک بود، شصت و چهارمین سال زندگیش را در خانه ای که با خشت دست خودش ساخته بود در حاشیه جاده تهران و در کنار راه روستای زادگاهش سپری کرد و در میانه این شش دهه، چنان تحولی در معنای زندگی و ادبیات و در پیوند انسان و معنویت ایجاد کرد که ابعادش تا هر گاه که دفتر ادبیاتش زنده باشد و تا هر گاه سنگ مزارش پایدار، در حافظه نقاد بشریت، پرصلابت و استوار، همچون بینالود، می ماند.

یغما مردی است که در گریز از جهان هیاهوی امروز، با وقوف کامل به زندگی فقیرانه خویش، نه تنها در صدد به چنگ آوردن فراغتی آلوده به رفاه نیست، بلکه درد بیشتر می طلبد و سرگردانی بیشتر؛ و به نحوی مرموز دریافته است که کمال انسان، اعتراف به نقص است، یا اعتراف به چیزی که انسانِ خود گم کرده ی امروز آن را نقص می شمارد. در این راستا، یغما، فقر خود، نازیبایی، رسوایی و به دیوانگی متهم بودن خود را اعلام می کند، اما از آنها طرحی ناتوان ارایه نمی دهد؛ بلکه آنها را توانمندی و ابزار ستیز خویش می شمارد:

˜

من یکی کارگر بیل بدستم، بر من

نام شاعر مگذارید و حرامم مکنید

˜

بگو که نامه ی یغمای خشتمال است این

به روز خواندن این شعر، اگر کسی پرسید

یغما را چه شاعر بدانند و چه ندانند، شاعر است. اما آنچه که این شوریده سر خاک نیشابور را متمایز می کند، شعر او نیست؛ آزادگی اوست.

یغما تأویلی عمیق و عتیق از آزادگی عرضه کرده است:

«لذت بردن از تراژدی خویش»

یغما در معرفت خود، آزادی را در گردن نهادن به تقدیر می داند، آنچه که به دیده پدیدار است مهم نیست. به قول نیچه ی دردمند:«اهمیت در نگاه توست». یغما برای نگاه خود بیشتر از آنچه که در پیش چشم دارد و آنچه که دیگران می بینند اهمیّت قائل است. و بدین سبب متهم به خودپرستی است.

یغما شاعر بنیادهاست. بنیادهایی که در جهان امروز،  سخت بی بنیاد مانده اند. آزاد زیستن، شرافتمند زیستن، بدور از دریوزگی زیستن، دردمند زیستن، و مهمتر از همه عاشق زیستن:

ای دل سخن ز عشق به خلق جهان مگو

با مردگان گور احادیث جان مگو

یغما با جهان پنجه در پنجه کرده است و به مماشات زندگی نمی کند. از اینرو آنان که غروری پایمال شده دارند و با فروتنی ناگزیر، خو کرده اند، نمی توانند گردنکشی و خیره سری یغما را تحمل کنند و یغما بی توجه به دیگران در پرتو جهانسوزی غرور، معرفت غریب خود را دنبال می کن

در روزگار ما، شاعران، در جستجوی سبک و مکتب و زبان مستقل، از شعر دور افتاده اند و از شعور نیز؛ عقل آنان عقل شاعران نیست، عقل دلالان و کاسبان است، و نوادری چون یغما که نه سبک می شناسند و نه مکتب و نه زبان مستقل می فهمند، نه ایماژ و آبستره سازی و نه روشنفکری و آوانگارد بازی، بشارت دهندگان این اشارتند که شعر جوششی است که در جان جنونمندش باید جُست؛ و براستی اگر نبور این جنون، چگونه یک خشتمال می توانست حضور خود را با چنین کبریائی اعلام کند:

تنم در وسعت دنیای پهناور نمی گنجد

روان سرکشم در قالب پیکر نمی گنجد

مرا اسرار، از این گفتگو بالاتر است امّا

به گوش مردم از این حرف بالاتر نمی گنجد

قرعه ی دانش به نام خشتمالی می زند ….آفرین بر خاک شاعر پرور ایران من

 

خاک من شعر سراید چو تنم خاک شود….این نه نقشی است که از طول زمان پاک شود

 

یغما بمیر تا جهان نشناسد تو را…..زیرا صدف بعد شکستن گهر دهد

 

باعث تشویق یغما سنگ دست خلق بود….تا فرود آرد به فرقم باز نادانی کجاست

 

او مرد و ما او را نشناختیم !!!

منابع:

  • سخن اول: آقا شیخ محمد، مریم؛ نوری نشاط، سعید،«گلزار مشاهیر؛زندگینامه درگذشتگان مشاهیر ایران ۱۳۵۸-۱۳۷۶». تهران: نشر زیتون، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی ایران، ۱۳۷۷٫ ص۲۳۹-۲۴۰٫
  • سخن دوم: یغما، ابوالفضل،«یغما، شاعر خشت مال نیشابوری». ماهنامه جاده ابریشم، ضمیمه شماره ۵۷، مردادماه ۱۳۸۲، ص۱۹۶-۱۹۷٫
  • سخن سوم: میر شکاک، یوسفعلی،«ستیز با خویشتن و جهان».تهران:برگ، ۱۳۶۹،ص۶۳-۶۹٫

انتهای پیام/

 

 

 

دیدگاه ها (2 دیدگاه)

  1. یک شهروند

    سلام -با تشکر از مسئولین و عوامل برگزاری این مراسم ، خیلی خوب بود که لااقل یک اطلاع رسانی در این زمینه جهت حضور صاحیان اندیشه و دوستداران یغما فراهم می شدوبا ارزوی توفیق

  2. فريدون تندنويس

    سی و يکسال در دانشگاه تدريس کردم و با مرتبه استادی (پرفسوری) باز نشست شدم و الان امريکا هستم. او از بسيار و بسياری از استادان انديشه ای برتر داشت . زبان حال علم و دانش بی تعصب بود . چه عالی سرود و به من و برخی از همکاران من درس داد زمانيکه سرود: به کور عقل نادانی مزن ارباب دانش را اگر علمی تو را در مخزن باور نمی کنجد. روحش شاد

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

آخرین اخبار
سیاسی
حوادث